که همه ی قوانین کوانتوم زیر سوال میره مگر اینکه ثابت بشه که ذرات
ذی شعور هستند!!!
و این باشعور بودن ذراته که دنیای ما رو میسازه...
آدم این حرفا رو که میشنوه به انسان بودن نوع بشر شک میکنه!
چترم باز باشد یا بسته فرقی نمیکند،بی تو همیشه خیس بارانم
که همه ی قوانین کوانتوم زیر سوال میره مگر اینکه ثابت بشه که ذرات
ذی شعور هستند!!!
و این باشعور بودن ذراته که دنیای ما رو میسازه...
آدم این حرفا رو که میشنوه به انسان بودن نوع بشر شک میکنه!
ولی خیلی سریع از حرفم پشیمون شدم
حداقل واسه بارون قشنگ و مداوم و شدیدش
حتی اگه از ساعت ۵:۳۰صبح تا ۴:۳۰ بعداز ظهر که خیس خیس
رسیدم خونه بدبیاری آورده باشم.
حتی!

خوش گذشت خداروشکر
گرچه صبح به زور و کشون کشون از خونه بردنم بیرون چون حال و حوصله ی رفتن نداشتم
و البته کلی هم تو راه غر زدم ولی خوب بود
از همه باحال ترش این بود که واسه اولین بار آتیش روشن کردم
اونم با حداقل امکانات:یه تیکه نخ و یه مقوا
نپرسید چجوری چون تا تو موقعیتش قرار نگیری و مجبور نباشی نمیتونی این کارو بکنی!
منم فقط واسه رو کم کنی علی که یه کمپوت هارت و پورت کامله دست بکار شدم
و سربلند و پیروز بیرون اومدم
عصر هم طبق معمول با اعضای اصلی حماسه آفرینی کردیم در تفریح مقدس وسطی!
با اینکه امسال اصلا از تهران خارج نشدم ولی امروز انرژی خوبی بهم داد
امیدوارم به شما هم خوش گذشته باشه
فعلا!
به همه ی دوستای گلم.به همه ی اونایی که یادی ازم میکنن.به اونایی که سعی میکنن
یادی ازم نکنن و حتی اونایی که کلا منو از یاد بردن!
سال نوتون مبارک
ببخشید که یکمی دیر شد
امیدوارم امسال سالی باشه که توش به همه ی آرزوهای قشنگتون میرسید
علت تاخیرم شلوغ بودن سر نیس
بلکه امسال عید من به جامعه ی فرهنگی سرخلوتیان پیوستم
و انقذه وقت خالی دارم که حال ندارم هیچجوره پرش کنم
حال ندارم هیچکاری بکنم.
راستش امروز با میترا که حرف میزدم یه تز خوب در مورد ساختار خودم در روزهای عید ارائه دادم
اونم اینکه با قدردانی از رشته ی عزیزم و تحت تاثیر اون به یک سیستم لخت تبدیل شدم
که شتابش صفره و با سرعت ثابت به حرکت خودش ادامه میده
نه نیرویی به محیط وارد میکنه و نه نیرویی دریافت میکنه
فقط سعی میکنه حالت پایدار خودشو حفظ کنه!!!![]()
شاد باشید
سر میزنم بهتون![]()
یه سال دیگه از عمرت داره تموم میشه و تازه به فکر کارایی که باید میکردی
و نکردی و یا کارایی که باید هرچه زودتر تمومشون کنی میافتی!
واقعا نمیدونم چرا روزای آخر اسفند انقدر زود میگذره
نکنه کل روزای عمرمون اینجوری میگذره؟؟
پس چرا رفتنشونو مث روزای آخر اسفند درک نمیکنیم؟
برگ خشکیده ی ایمان را
در پنجه ی باد
رقص شیطانی خواهش را
در آتش سبز
نور پنهانی بخشش را
در چشمه ی مهر
اهتزاز ابدیت را می بینم
بیش از این سوی نگاهت نتوانم نگریست
اهتزاز ابدیت را
یارای تماشایم نیست
کاش میگفتی چیست
آنچه از چشم تو تا عمق وجودم جاریست...
امتحانا تموم شد و من برگشتم![]()
خود غلط بود آنچه می پنداشتیم...
اینکه با ذوق و شوق بدوی سمت برگ خشکی که رو زمین افتاده و
به نظر خرد کردنش حس فوق العاده ای داره...
بعد همین که پاتو گذاشتی روش یادت بیاد صبح بارون اومده!
اصلا نمیدونم چطور بود
خوب بود؟بد بود؟
انقدر سر خودمو شلوغ کرده بودم که وقت واسه فکر کردن به هیچی نداشته باشم
حتی واسه روزایی که انقدر سریع گذشتن
بی فکر بودنو دوس ندارم
ولی بعضی وقتا بی خیال بودن چندان بد هم نیست.